ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
15
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
تلاوت كرد : « آيا مردم مى پندارند كه فقط به اينكه بگويند ايمان آوردهايم رها كرده مى شوند . . . » و تا آخر آيهء دوم خواند . آنگاه فرياد برآورد كه به سوى امير مؤمنان كه نمودار سرور پيامبران است حركت كنيد ، و همگان به سوى او برويد . در اين هنگام حسن بن على ( ع ) برخاست و گفت : اى مردم دعوت امام خود را پذيرا شويد و سوى برادران خود حركت كنيد ، كه به زودى افرادى كه براى اين كار حركت كنند فراهم مى شوند . به خدا سوگند اگر خردمندان عهدهدار اين كار شوند براى حال و آينده بهتر و پسنديدهتر است . اينك دعوت ما را پذيرا شويد و ما را در كارمان يارى دهيد ، خداوندتان به صلاح آورد . عبد خير خيوانى هم برخاست و گفت : اى ابو موسى دربارهء اين دو مرد - طلحه و زبير - به من خبر بده ، كه آيا با على بيعت كردهاند گفت : آرى ، بيعت كردهاند . عبد خير گفت : آيا على مرتكب كار و گناهى شده است كه شكستن بيعت او روا باشد گفت : نمى دانم . گفت : هرگز ندانى ، اينك كه تو نمى دانى ما ترا رها مى كنيم تا بدانى . وانگهى مگر كسى بيرون از اين چهار گروهى است كه مى گويم ، على پشت كوفه است ، طلحه و زبير در بصرهاند ، معاويه در شام است و گروه چهارم در حجاز نشستهاند ، نه غنيمتى مى خواهند و نه جنگ مى كنند ، ابو موسى گفت : آنان بهترين مردمند . عبد خير گفت : اى ابو موسى ساكت باش كه دغلى تو بر تو چيره شده است . ابو جعفر طبرى مى گويد : و چون اخبار مربوط به اختلاف مردم با يكديگر در كوفه به اطلاع على ( ع ) رسيد به اشتر نخعى فرمود : تو در مورد ابو موسى شفاعت كردى كه او را بر كوفه مستقر دارم ، اينك برو و آنچه را تباه كردى اصلاح كن . اشتر برخاست و آهنگ كوفه كرد . هنگامى وارد كوفه شد كه مردم در مسجد اعظم بودند . اشتر از كنار هر قبيله كه مى گذشت آنان را فرا مى خواند ، و مى گفت : از پى من به كاخ بياييد . چون اشتر به قصر رسيد و ناگاه وارد آن شد ابو موسى در مسجد مشغول سخنرانى براى مردم بود و آنان را از حركت باز مى داشت و عمار با او بگو و مگو مى كرد ، و حسن ( ع ) به او مى گفت : اى بى مادر از كار ما كنارهگيرى كن و از منبر ما دور شو . ابو جعفر طبرى مى گويد : ابو مريم ثقفى روايت كرده و گفته است : به خدا سوگند من هم آن روز در مسجد بودم كه ناگهان غلامان ابو موسى شتابان وارد مسجد شدند و